Fatalism 2026
تا کنون من پیش از چه کسی مرده ام؟
پس جای هیچ نگرانی نیست!
هیچ اتفاقی برای من نخواهد افتاد.
تا کنون من پیش از چه کسی مرده ام؟
پس جای هیچ نگرانی نیست!
هیچ اتفاقی برای من نخواهد افتاد.
نورِ ماهَش از زیر پتویِ صبحِ پاییز، بیرون بود
وز درونِ غارِ شَمَنَش
وِردهای مرگ اندودِ روزِ مرا خواندن کرد
عقل آن بود که با شِکَرین خنده ی ظهر
کفّ نَفْسْ کردی و لبِ وسوسه بر طنازی ادب می بستی
شرط عارف به کم خفتن و خوردن و گفتن
خطاست بر بیمار و حاکم و طفل
هرسه مجموع به یک سروْ بنِ نازکْ طبع
تا به یک حرفْ از دو کلام
قهر نو بنمود و شب ما کرد ظلام
قادوس، غراب و قطة در گوشه ی چهار راه "اعمار" به هم رسیدند. با احترام و احتیاط به هم نزدیک شدند و غذای کنار سطل زباله را میان یکدیگر تقسیم کردند. کلاغ سهم کمتر را برداشت و پرید. اما قادوس و قطة می خواستند از زمینی که غذا در آن افتاده بود هم سهمی را تصاحب کنند. پس کم کم کِدی ها سینه خیز از زیر ماشین های پارک شده بیرون آمدند، آلباتروس ها هم از آسمان فرود آمدند و جبهه شکل گرفت. کلاغ که صحنه را مناسب چیزی دیده بود خرمگس آسا به وسط معرکه بازگشت، با جثه ای که در مقابل گربه ها و مرغان دریایی چون لکه ای سیاه و سرگردان می جهید. ناگهان یک جفت دورگه ی انسان-ماشین شتابان از میان صف کشی آنها عبور کرد و همه را پراند و پراکند. به بیان گشوده، "ملکه ی اخلال در نظم طبیعی روابط" که شاهد ماجرا بود، "شهسوار احترام به حدود خودخوانده ی روابط” را متقاعد کرد که با اسکوتر برقی وارد شوند و از جنگی خونین پیشگیری کنند.
در انتهای مهر، حدود ساعت چهار بعد از ظهر مدار سی و پنج درجه شمالی، نور خورشید میزان است. تنها نوری است که اگر حشره ای بالدار بودم می توانستند با آن مرا چند لحظه ای به دام بیاندازند، ولی همزمان با غروب خورشید به مخلوط معلق هوشیاری در تاریکی تبدیل می شدم و فرار می کردم. بسیاری از مردم تاریکی را نمی شناسند و همانطور که پول را معادل بی اعتمادی، کالایی شدن و بهره کشی می دانند، تاریکی را نیز یکپارچه شر، پلیدی، گمراهی و نا امنی تصور می کنند. این از جهل گذشتگان است که با زبانی غیر دقیق، مشاهدات دوگانه انگارانه و مغرضانه خود را به نام خرد برای ما باقی گذاشته اند. تاریکی انواع مختلفی دارد که بیشتر آنها در مقابل نور قرار نمی گیرند. تاریکی ماهیتی یکپارچه نیست و مشکل انسان با آن این است که به صورت طبیعی اهرمی برای کنترلش در اختیار ندارد و نخواهد داشت.
در سند تسویه حساب نهایی حافظه تاریخی ملی آمده است :
بدینوسیله اینجانب ...تاریخ… فرزند...مهبانگ...، به کدجهانی …13.7E9...گواهی و شهادت می دهم که فرزند ارشد من ...ایران… به کد جهانی…2.58E3… کلیه بدهی های ساختاری، کارکردی، هویتی، منابع مالی و طبیعی، قوانین، حکمرانی و روابط اجتماعی و بین المللی خود را با احتساب سود مرکب به تمامی مدعیان شامل «پادشاهان، مغان، شمن ها، جادوگران، زاهدان، صوفیان، عرفا، فقها، متکلمین، متالهین، روحانیون، اجنه، مذهبیون، فئودال ها، کمونیست ها، لیبرال ها، مرتجعین، ملی گرایان، محافظه کاران، مشروطه-خواهان، متجددین، پسا مدرن ها، مردسالاران، مجاهدین، سپاهیان، امامان، پیامبران، خدایان و رندان» پرداخت کرده و زین پس با ساختارهایی داوطلبانه، نوپدید (Emergent)، موقت (Spatio-Temporal)، شبکه ای و غیرقابل پیشبینی، مستقیما توسط جوانان (و نه والدین ذاتا منفعل) در مسیر رشد اداره خواهد شد و هیچ قانون، نسل یا تفکری حق هیچ گونه اعتراضی نداشته و حق هر گونه ادعایی در هر مرجع قانونی از تمامی هستندگان حقیقی و مجازی سلب می شود.
I always liked the Deleuzian evolution of feminism to posthuman, transhuman and cyborg movements. Today is 8th of March and I wanted to demonstrate how do I feel about occasions like this, thus I used a paper from Andrew Feenberg about technology and playfully changed every occurrence of "Technology" to "Woman" having collage art in my mind. The result was disgusting as I intended. This is an futuristic view as well, because we will talk about "technology rights movement" in few years, maybe it's already been started by Peter Paul Verbeek and postphenomenologists. It's tempting to change the title to "International slave's day" but it's old fashioned and too insulting that is not my goal here :
1. The paradox of the parts and the whole.
Woman is meaningful only within the context of her environment and her relationships. We mistakenly believe that woman can stand alone.
2. The paradox of the obvious.
The obvious parts of woman are imperceptible and we tend to notice only her effects.
3. The paradox of the origin.
Behind every woman, there is a forgotten past. Women forced to be disconnected from their history in their daily activity.
4. The paradox of the frame
The efficiency of a woman does not explain her success, but her success is the reason for her efficiency. We need to study the circumstances of her success to understand feminin reasons.
5. The paradox of action
For every action, there is a reaction. We mistakenly think that feminin action has no effect and tend to ignore the side effects of woman and the changes she causes in the environment and in society.
6. The paradox of the means
The means are the end. The women we own symbolize who we are and our social status can be determined by the women we use.
7. The paradox of complexity
Simplification makes things more complicated. When we use a woman, we forget the context into which she was growned and tend to ignore her possible effects.
8. The paradox of value and fact
It becomes increasingly difficult to isolate woman from the reactions of the people who use her. Seemingly there is a conflict between woman identity and the experience of her use, but in reality, they are complementary — instead of engaging in a debate for or against womanhood, it is possible to improve her by integrating the experience gained from her function.
9. The paradox of democracy
The feedback from society to woman constitutes the paradox of democracy: there are social groups formed by women that bind them together but in turn, they transform the women that formed the group. Neither society nor women can be perceived separately because neither has a fixed identity or form.
10. The paradox of conquest
Woman enables man to conquer nature, which is a paradox, given that man himself is a part of nature. Exploiting nature allows man to oppress other people or to be oppressed by his actions through their results, as is the case with population.
Time is forgotten Space
and Acceleration is the Hunter of Memory
Light is a Limit to these Degeneracy Forces
And Covenant is secured land against Random Justice of the world
Only the mortals are allowed to put a Memorial Trace on the Existence
?Are Difficult Duties Equal the Facile Tasks, when Randomness is Bounded
Equality is the malicious delusion when Parts will to Whole
"NP is not P"
"by Ritamin"
We must be not just tools, But Myth,
They striped our Limbic system of Neurochemicals, Our lives of experience and language and knowledge,
Only now, when we've been made true image of their own fear, are they satisfied?
I said : I got just one oportunity in my life so I caught it tightly.
The Oportunity said : I look after you too (not to go anywhere wrong).
Definition of What is Called "Family" : Inevitable Opportunity for Altruism.
Inevitable (Kinds of news that reach you , no matter where you are) Opportunity (not neccessarity the high prority one) to do volunteer altruistic-empathy Duties (about your self-Improvement).
Share your Space , Time , Memory and Assets , Your overall costs will decrease dramatically.
Now try to be Mysterious , Stranger, Closed and Silent ,You'll have to Pay it's Price.
Let the Others know you! Because they Don't do even their duties for strangers.
"There is no cure for Absence"
Uprooted, written by Naomi Novik , 2015
"There is such a thing as too much loss. Too much has been taken from you both - taken and taken and taken, until there's nothing left but hope, and you've given that up because it hurts too much. Until you would rather die, or kill, or avoid attachments altogether, than lose one more thing."
N.K.Jemisin , The obelisk Gate , 2015
"چیزی وجود دارد به نام از دست دادن بسیار. آنقدر از شما دونفر کنده اند، گرفته اند و گرفته اند و گرفته اند، تا دیگر هیچ چیز باقی نمانده جز امید و شما آن را نیز رها کرده اید چون درد آن طاقت فرساست. تا هنگامی ترجیح بدهید که بمیرید یا بکشید یا دیگر از کنارهم بودن امتناع کنید، به جای اینکه چیز دیگری را نیز از دست بدهید. "
ن.ک.جمیسین ، دروازه ابلیسک، کتاب دوم از مجموعه 'زمین شکسته', ۲۰۱۵.
این دقیق ترین ترجمه احساسی است که ما اکنون به ایران داریم.
سه ماه به قطع شدن اینترنت مانده، از قبل می دانستیم که دیر یا زود این اتفاق می افتد؛ پس گروهی تشکیل داده بودیم تا هریک آنچه را مهم می داند دانلود کند گرچه بدون گروه هم، همه داشتند همین کار را می کردند. بحث های داغی بین ما بوجود آمد برای اینکه تعیین کنیم چه چیز مهم محسوب می شود و اولویت مصرف کردن پهنای باند با چیست. مسابقه ای برگزار کردیم تا هرکس حجم و کیفیت و نحوه ی طبقه بندی اطلاعاتش را نمایش دهد تا هم انگیزه ای برای دیگران باشد و هم جایی باشد برای به اشتراک گذاری داده های مهم. بعضی ها از نرم افزار های Visualization قدرتمندی استفاده کرده بودند و برخی با استفاده از الگوریتم های یادگیری ماشین روی داده هایشان توانسته بودند به درک جدیدی از خود و علایقشان برسند. همه ی این کارها را زیرزمینی و درخفا انجام دادیم، چون تضمینی نبود که نیروهای امنیتی دستگیرمان نکنند.چیزی هم به نام بیمه ی اطلاعات نه موجود است و نه به دردمان می خورد. هارد اکسترنال هم که خیلی گران شده بود و Backup گرفتن به صرفه نبود.
هرروز یک مهارت تازه کسب می کردیم و شاخه ای جدید از علم و هنر را می بلعیدیم، نه تنها ذخیره می کردیم که باید یاد هم می گرفتیم تا بتوانیم جلوتر برویم و سوالات دقیق تری بپرسیم و موضوعات مرتبط بیشتری جمع آوری کنیم، چون معلوم نیست تا کی در قرنطینه ی اطلاعاتی باقی بمانیم. پس باید پیش بینی کنیم که مسیر مطالعاتمان در دوران قحطی اطلاعاتی به کجاها خواهد رفت و تا چه عمقی خواهد رسید. گاهی می توانستیم در جدیدترین مباحث تئوریک فیزیک مقاله ای جدی بنویسیم اما وقت آن را هم نداشتیم. تنها وقت آزادمان را شبها به دیوار نویسی صرف می کردیم تا هم از هیجان مطالعه روزانه کم کنیم و هم ورزش کرده باشیم. شنیدیم گروهی تا آنجا پیش رفته اند که از روی اطلاعات مربوط به یک موضوع می توانند بفهمند چه مواردی از آن عمدا در اینترنت منتشر نشده .این گروه هنوز راهی برای ذخیره ی آن اطلاعات منتشر نشده پیدا نکرده اند اما معتقدند خرابی های موضعی که به طور مکرر در هارددیسک هایمان پیدا می شود راهنمای خوبی است و نشانه ی تاثیر ماکروسکوپیک ساختار های خاصی از اطلاعات و آنتی اطلاعات بر مکان، و شاید ضدمکان بتواند کانالی برای درک اطلاعات منتشر نشده باشد.
گروه ما در وادی اطلاعات، سنتی حساب می شود و خود را درگیر این تئوری پردازی های عجیب نمی کند. بحث ما بیشتر این بود که : زمانی مردان برای جنگ و شکار می رفتند و برنمی گشتند، زمانی مردان برای کار و مزدوری می رفتند و سالها بعد باز می گشتند یا ماندگار می شدند و اصلا نمی آمدند، مردان زمانی هرروز صبح می رفتند و شب باز می گشتند، اما به چند خانه، و در تمام این دوران، زن برابر خانه بود و فقط نقطه ای برای جهت یابی مردان و مبداءی برای بازگشت محسوب می شدند. امروز کوچکترین فاصله فیزیکی یا حتی ذهنی آنچنان عوارضی دارد که جز با "پرتاب شدگی" نمی توان از آن نام برد. چون قوانین و ساختار محیط به گونه ای سامان یافته که هر فاصله ای را در کوتاه مدت، هزاران بار بزرگ می کند و مانند قدیم نیست که خانواده و دوست و فامیل مثل چسب، شکستگی ها را ترمیم کنند، چه بسا کارکردی معکوس هم یافته اند. اگر حتی در یک فرد، شکی پدید آید، اطرافیان زالووار به این ترک دیوار ذهن می چسبند و آن را عریض تر می کنند تا بهره ای از آب گل آلود این ذهن مشوش ببرند تا ذره ای استقلال از آن باقی نماند و در نهایت، ته مانده ی آن را نیز با ترحم بسوزانند. برای آنکه یک مفهوم، ایده، اصل، ایمان، همسر، دوست را نگه داریم باید سفت آن را بچسبیم، ولی در اصطلاح به همین کار ما بنیادگرایی می گویند که تقریبا برابر است با دشمنی با آزاداندیشی و بشریت. گروه ما درگیر این مسائل است. ما فکر می کردیم اطلاعات از جنس ماده نیست، ولی به ماده نظم می دهد، شکل و قیافه و قوانین آن را تعیین می کند و از همه مهمتر اینکه در ماده ذخیره می شود. فکر می کردیم اطلاعات از جنس انرژی هم نیست، بلکه به انرژی می گوید کجا عمل کند، چون انرژی فقط توانایی انجام کار روی ماده را دارد.جلوتر که رفتیم دیدیم که مفهوم ماده، مکان،زمان، انرژی اصالت ندارند و همگی نتیجه ی مستقیم قوانین اطلاعاتی اند. اطلاعات مثل ماده و انرژی نیست چون می تواند تکثیر شود. شما نمی توانید ماده را کپی کنید اگر اینطور بود فئودالیسم و جنگ بر سر زمین پدید نمی آمد چون با کپی کردن ماده به هر تعداد دلخواه همه راضی می شدند. شما نمی توانید انرژی را کپی کنید وگر نه عصر صنعتی و بحران نفت و انرژی وجود نداشت.
توی آبشار گیر افتادیم. غیر ممکن بود بقیه از این مسیر رفته باشند. احتمالا از جایی میانه آبشار وارد دامنه کوه شدند. مایلز مثل گربه از روی دو صخره پرید و از دیدرس ما خارج شد. می توانستم به همان سرعت دنبال او بروم و مثل گرگ راهش را سد کنم تا دیگر اینطور جلوی دختر ها خودنمایی نکند. اما می دانست خواه ناخواه من مسئولم و باید با کلر همراهی کنم تا بالا بیاید. بلافاصله فهمیدم مشکل کجاست. دلخوری مایلز از آبتنی پایین کوه هنوز برطرف نشده بود. کلر هم که او را آدم حساب نمی کرد. پس باید خودش را به نادیا می رساند.
کلر برگشت وعمیق و دخترانه درست به چشمهای من خیره شد. خون با صدای آبشار در رگهای من خروشید و تمام شخصیت های رمان های کلاسیک در وجودم زنده شدند. من بزدل طبق ایدئولوژی های خودساخته ام مثل مخنث ها با رویی گشاده پیشنهاد کردم به عقب برگردیم واز مسیر بهتری وارد کوه شویم. کلر با دلخوری گفت از همینجا بالا می روم. گفتم شرط می بندم مایلز همین بالاتر نشسته و داره ... کلر گفت همین از تو بر میاد؟ ترس از دهن گشاد مایلز؟ بیدار که بشی هیچ کس یقه تو رو نمی گیره. از حالا دیگه باید هیجان خودت رو کنترل کنی وگرنه از خواب بیدار میشی. البته تمام منطق دنیا هم به هم میریزه. بیدار که بشیم نه تو یادت میمونه و نه من. تا ابد این خواب رو میبینیم و بیدار که میشیم هیچ بخشی از این خواب رو به یاد نمی آریم. گفتم چیزی شبیه بازگشت ابدی نیچه . کلر گفت بیشتر شبیه رویای نیمه شب تابستان. چون ما واقعی هستیم.
- کنترل هیجان
- هرچه در این جهان منحصر به فرد باشد قابل توجه می شود : خدا
- تلاش تا سرحد توانایی یک ذهنیت است که با ممارست به دست می آید و لازمه آن نهراسیدن از مرگ است.
- اراده در خوابیدن شب است نه بیدار شدن صبح
- برنامه ریزی به دقیقه است
- من پیرو دین ابراهیم هستم : زمین خالی از انسان معنوی نیست و این مفهوم به انحراف رفته امامت در شیعه است.
- انتقاد پذیری : درک حملات ظرف مقابل و در صورت لزوم سکوت و آرام کردن شرایط است. وقتی واقعا نمی فهمیم موضوع چیست و توضیحی نیز داده نمی شود : عصبیتی در طرف مقابل وجود دارد.
آخرالزمان مدت هاست سررسیده. کائنات به حداکثر شعور خود رسیده اند و وحدتی ابدی را تجربه می کنند. نیروهای لایتناهی در رقابت برای ابراز خود، همگان را به سطوح بالاتر اگاهی تعالی می دهند و انفجارهای خوشه ایِ پیاپی از جنسِ مرگ و لذت ، خِرَد را در تمامی ممکنات و واجبات جاری می سازد.
(بخش اول)
نویسنده : Oliver Burkeman
مترجم : امین رضوی

یک صبح بهاری در شهر توسان، ایالت آریزونا، سال 1994، یک فیلسوف گمنام به نام دیوید چالمرز برخاست تا در مورد آگاهی سخنرانی کند، منظورش از آگاهی، این حس است که گویی درون سر خود قرار داریم و به بیرون نگاه می کنیم یا - به زبانی که عصب شناس ها را دچار آنوریسم می کند - روح داشتن. این استاد جوان استرالیایی،گرچه در آن زمان خودش هم متوجه نبود، با جلب کردن توجه ها به سمت یکی از رموز مرکزی زندگی بشر– و شاید راز اصلی حیات انسان- و آشکار کردن میزان شرمساری ما از اینکه چقدر از حل کردن آن دور هستیم، آغازگر آتش جنگی بزرگ میان فیلسوفان و دانشمندان بود .
(خلاصه من از کتاب فوق العاده خواندنیِ "فلسفه ی براوئر"
اثر مارک فان آتن ، ترجمه محمد اردشیر، انتشارات هرمس)
Per Martin-Lof
اصول فلسفه شهودگرایی براوئر
1- ریاضیات «آفرینش آزاد ذهن» است. مستقل از تجربه.
2- تنها شهود پیشینی در آفرینش آزاد ریاضیات ، «حرکت زمان» است.
3- اشیاء ریاضی «ساختمان ذهنی» هستند. یک شیء ریاضی تنها زمانی «وجود» دارد که «ساخته» شود
4- دامنه وجود اشیاء ریاضی ثابت نیست. در طول زمان اشیای جدیدی ساخته می شوند و «دامنه وجود» گسترده تر می شود.
5- مفهوم «ساختمان» تعریف تشده است.
6- یک حکم ریاضی راست است اگر برهانی برای آن وجود داشته باشد و غلط است اگر با فرض وجود برهان برای آن ، به تناقض برسیم.
7- «ساختنی بودن» برهان با دیدن آن تایید یا رد می شود.
8- ریاضیات بدون «زبان» است ؛ زبان امری ثانوی و تنها برای ارتباط ریاضیدانان است و در آفرینش آزاد نقشی ندارد.
9- ریاضیات مستقل از منطق است.
10- منطق یکی از کاربرد های ریاضیات است.
صبح ساعت 3:00 با استرس از خواب بیدار شدم و شروع به مطالعه کردم ، می دانستم یک ساعت از برنامه عقب هستم پس مطالعات حاشیه ای را کنار گذاشتم و به حل تمرینات پرداختم. بعد نوبت گزارش تز رسید که به سرعت شبیه سازی ها را آماده کردم و طبق معمول سر ساعت 5:30 از خانه بیرون دویدم. با اینکه تمام ماه گذشته هر شب فقط سه ساعت خوابیده بودم اما آنقدر شاداب بودم که تا ایستگاه تاکسی ها پیاده بروم. طی یک فرایند ماشینی در جایی غیر از وسط صندلی عقب پراید نشستم و پیش از آنکه ماشین حرکت کند با صدای زیبای العفاسی به خواب رفتم و پس از 45 دقیقه در میدان ونک بیدار شدم.
یک روز کاری در مرکز حواشی ملی
با تمام انرژی ، با بچه های نگهبانی سلام و احوالپرسی می کنم و در حالی که منتظر عبور از حفاظ های امنیتی و تایید هویت و احراز اصالت هستم انسانی ترین بخش کارمندی وجودم را نثار چهره های دوستانه ی آنهایی می کنم که به طور ابلهانه ای نام هیچکدامشان را نمی دانم و آنها بر خلاف تمامی عرف رایجِ مرکز، مرا به "نام کوچکم+جان" صدا می کنند. هر روز امیدوارم یک نفر از بچه های تدارکات به طور اتفاقی نام آنها را به قصد مزاح اول صبح صدا کند تا مرا از شرم پرسیدن مستقیم نام آنها در روز شوم مبادا خلاص کند. اما 6:30 صبح فقط منم و آنها و چراغ هایی که باید روشن کنم تا به آسانسور برسم. طبقه ی 27. کارت ورود به گروه را در جیب شلوارِ کار دیروزم جا گذاشته ام پس باید اسکن چشم و تست صوت را پاس کنم. تنها گروهی که این همه امنیت می خواهد.
درِ ضدهمه چیز ، با صدای فیلم های علمی تخیلی باز می شود و خلاء تاریک از من می خواهد که دکمه ی چراغ های کم مصرف سفید را بزنم. محال است چنین کنم. من دیوانه ی کار کردن در تاریکی هستم. کورمال کورمال کلید های امنیتی را در جایگاه های خود قرار می دهم تا درِ اتاق باز شود. خوب الان بین 15 تا 30 دقیقه وقت دارم تا در محیط ایده آلم کار کنم.
مدیر میانی محافظه کار، رسما یک دلال است ، باید مواظب باشد که زیردست او با بالادستی اش رابطه برقرار نکند در غیر این صورت ، او چه معنی خواهد داشت؟
نان مدیر میانی محافظه کار ، در حفظ جایگاه است ، او نباید دست گل به آب دهد و شعار او این است :
من باز هم درست می گفتم و تو اشتباه کردی.
مدیر میانی باید خود را تکثیر کند : کارمندان مورد علاقه ی مدیر میانی محافظه کار باید چشم و گوش او بوده و همواره او را تایید کنند.
مدیر میانی نباید هیچ ریسکی بکند و همواره باید بگذارد که جریان امور بگذرد و زمان مناسب فرا برسد.
مدیر میانی ، نواقص کار را تقصیر کارمندان و کمبود حقوق را تقصیر روسا می داند .
مدیر میانی بدبخت ، همواره اولین قربانی سازماندهی مجدد است ، مثلا در تغییر دولت.
مدیر میانی تمام شده است (مقاله ی هاروارد بیزنس ریویو 2011) (مقاله ی فوریز 2012) همانند ساختاری که او را بوجود آورذه : سازمان سلسله مراتبی.
اما سازمان "رهبرانی میانی شجاع و چالاک" می خواهد ، که انگیزه دهند ، خودشان پا به پای همکارانشان همان کار را انجام دهند ، با روسای کناری دیگر بجنگند و از ایده های خلاق بچه هایشان دفاع کنند ، به اشتباهات احمقانه شان بخندند و به فکر جایگاه ناپایدارشان نباشند ، قلب تپنده ی سازمان باشند .
What will break me?
This is the question that consumes me over the next three days as we wait to be released from our prison of safety. What will break me into a million pieces so that I am beyond repair, beyond usefulness? I mention it to no one, but it devours my waking hours and weaves itself throughout my nightmares.
"Mockingjay"
چه چیز کمر مرا خواهد شکست؟
این سوال در سه روزی که منتظر بودیم تا از زندان امن خود آزاد شویم ذهن مرا به خود مشغول کرد. چه چیز چنان مرا به میلیون ها تکه خواهد شکست که هیچ گاه نتوانم کمر راست کنم؟ چنان که به موجودی کاملا بی استفاده و تهی تبدیل شوم؟ این افکارم را به هیچ کس نگفتم اما تمام ساعات بیداری مرا می بلعد و در تار و پود کابوس هایم رخنه می کند.
«زاغ مقلد»

ترجمه : امین رضوی
بروس بوئنو دمسکوئیتا عضو موسسه ی هوور و پرفسور سیاست در دانشگاه نیویورک است که با استفاده از نظریه ی بازی ها در سال 2009 پیشبینی کرد که ایران در بازی انرژی هسته ای کمی پیش می رود و در نهایت با آمریکا و متحدانش کنار آمده و از برنامه ی خود دست بر می دارد.

ماکیاولی فرد فوق العاده هوشمندی بود ، به هر حال او کتاب شهریار را نوشت به این امید که شغل مناسبی دست و پا کند. او موفق نشد کاری پیدا کند . او انسان بسیار خوبی بود ولی به اندازه ی کافی سخت و خشن نبود. بنابر این بسیاری از مردمی که با ماکیاولی آشنا هستند ، دیدگاه های او در کتاب شهریار را نیز می شناسند. ولی شاید خیلی از آنها ندانند که او بهترین شکل حکومت را جمهوریت می دانست ، که در دوران ما صورت دموکراسی به خود گرفته ، در حالی که بسیاری از مردم کوچه و خیابان این شکل حکومت را بعید ترین حالت از حکومت ایده آل می دانند. مخصوصا یک رهبر باید از جمهوریت و دموکراسی بیزار باشد چون او را به شدت در معرض ریسک و خلع قدرت قرار می دهد. بنا بر این در کتاب خودم "کتاب راهنمای دیکتاتوری" از درک ماکیاولی بسی فراتر رفته ام و به این مطلب پرداخته ام که برای باقی ماندن در قدرت باید دست به چه کاری زد و حتی اینکه چه چیز دست یک دموکرات را به عملکرد یک دیکتاتور پیوند می زند. بیایید تا نشانتان دهم که پنج قاعده ی سیاست چیستند.
قاعده اول. شما باید به کمترین تعداد افراد برای در قدرت ماندن وابسته باشید.
قاعده دوم. شما به توده ای از مردم نیاز دارید تا در مواقع لزوم برای جایگزینی افراد (متمرد) بالا از آنها استفاده کنید. اشتباه احمقانه ای که ژورنالیست ها می کنند در این است که انتخابات را مشروعیت بخش می دانند ولی چه مشروعیتی وجود دارد وقتی همیشه نتیجه ی انتخابات پیشاپیش معین است ؟
قاعده سوم. مالیات های مردم را تا حد ممکن بالا ببرید. چون باید خودتان ثروت کافی داشته باشید و از طرفی به حلقه ی کوچک اطرافتان نیز رشوه بدهید. دو قید در مورد مالیات وجود دارد : اول نباید آنقدر بالا باشد که دیگر مردم کار نکنند . چون در این صورت شما منبع ثروت خود را از دست می دهید. دوم نباید آنقد کم باشد که مردم متوجه شوند که شما نیز وخامت اوضاع را درک کرده اید چون در این صورت شورش می کنند. پس مالیات آنقدر باشد که مردم هم کار کنند و هم دست به شورش نزنند.
قاعده چهارم. رشوه ای هم که به اطرافیانتان می دهید باید حداقل مقداری باشد که وفاداری خود را به شما حفظ کنند. لازم نیست مستقیما به مردم چیزی بدهید چون آنها نیستند که شما را در مسند قدرت نگه می دارند. دو راه برای این کار وجود دارد . فراهم کردن یک سیاست عمومی خوب ، یا به صورت فنی تر : کالای عمومی. مانند چیزی که هرکس از آن لذت ببرد. اگر هم تعداد مردم اندک است می توان از هدیه های خصوصی استفاده کرد. این تفاوت بزرگ میان دموکراسی و دیکتاتوری است.
قاعده پنجم . باقی مانده درآمد هنگفت خود را خرج کنید. مانند خروشچوف پول ها را می دزدید یا مانند ژیائوپینگ عقاید متمدن تری دارید و پول ها را برای ساختن اجتماعی پیشرفته و اقتصاد قوی تر خرج می کنید. در دموکراسی دست رهبران کاملا بسته است و رفتار آنها قابل پیش بینی و یکنواخت است.
منبع : مرکز روابط بین الملل و سیاست دانشگاه کارنگی ملون
دوم شخصِ گناه : در دین بی معرفت ، در عرف لامذهب ، در درونفکنی های یک متفکر محکوم.
سوم شخصِ قاتل بالفطره : در غضب والد از راه رسیده ، در خوفناکی ناشناخته های "لاوکرافت".
اول شخص جمعِ ِ دروغ : در تعلق به هویت جمعی جعلی ، یا حمایت بزرگوارانه از یک عضو ضعیف.
دوم شخص جمعِِ ِ حقیر : در اشاره به دشمن قوی ، در لحن یک حسود.
سوم شخص جمع قریبِ پوچ : در تمام دیالوگ های روزانه.
سوم شخص جمع بعیدِ حقیقی : آنان! به چرا مرگ خود آگاهانند...
نویسنده : Max Tegmark - Physics Dep , MIT 2007
مترجم : امین رضوی
توضیح مترجم : مکس تگمارک امسال کتابی بحث برانگیز به نام "جهان ریاضی ما" منتشر کرده که به نظرم مقاله ی جاری، چکیده ترین توصیف کتاب به قلم خود نویسنده است. مبحثی حاوی ، واقعیت و ذهنیت ، نظریه ی همه چیز ، ساختار های ریاضی در فیزیک ، جهان های موازی ممکن ، محدودیت تکامل داروین و ...
معنیِ زندگی ، جهان و همه چیز چیست؟
در داستان علمی-تخیلی و هجوآمیز "راهنمای مسافران مفتی کهکشانی" جوابی که برای این سوال پیدا شد ، عدد 42 بود ؛ پس از آن مسئله این شد که بگردند و سوال درست را پیدا کنند . براستی اگرچه اجداد فضول ما بی تردید چنین سوال های بزرگی از خود پرسیده اند ، جستجوی آنها برای "نظریه ی همه چیز" همراه با افزایش آگاهیشان نیز تکامل یافته . همانطور که یونانیان باستان توجیهات مبتنی بر اسطوره را بوسیله ی مدل های مکانیکی ملهم از منظومه ی شمسی جایگزین کردند ، تاکیدشان از پرسش "چرا؟" به "چگونه؟" تغییر کرد.


مثال : پول عدد است و نمایش دارایی ها به صورت پول و عدد اولین ریشه ی فساد است. چرا که دارایی «من» مفهومی پیچیده است و در عدد نمی گنجد. اصولا هنوز علمی برای مقایسه ی دو موجود پییچیده ابداع نشده که ریاضیات آن را به زبان خود بیان کند.
- مجموعه قدمی مهم در جهت مدل سازی دنیای واقعی در ریاضیات بود. {۱و۲} {۲و۳} {۱و۳} سه مجموعه مختلف با دو عضو هستند پس عدد آنها یکی است ولی با هم برابر و مساوی و معادل و احتمالا هم ارز نیستند اما با برخی عینکها (نگاشت) همریختند. مجموعه آنقدر برای ریاضیات هیجان انگیز بود که تمامی جهان ریاضیات تصمیم گرفت به زبان مجموعه ها بازنویسی شود. اما دچار مشکل و بحث و دعوا و خودویرانگری شد : مجموعه نمی تواند شامل خود باشد یعنی هنوز تا توصیف واقعیت فاصله دارد بدین ترتیب انواع (Type) بوجود آمد و کامپیوتر زاده شد. توپولوژی و جبر دست به دست هم دادند تا با هوموتوپی یا هومولوژی مفهوم تساوی را بهبود دهند. اما زمان و انرژی با هم جمع نمی شوند.
مثال : بهترین حسابدار ها هم نمی توانند برکت یک معامله را حساب کنند چون نه تنها از اخلاق سررشته ندارند بلکه زمان کافی ندارند تا تمام تاثیرات جانبی یک معامله را تا آخر الزمان در نظر بگیرند.
- رسته ها (Categories) مفهوم تساوی را منفجر کرد. می توانم بگویم استفاده از رسته ها لحظه ی خودآگاهی ریاضیات بود. این نظریه که تقریبا تمامی قید و بند های مجموعه ها را برداشت فقط یک هدف دارد : گسترش معنی تساوی به نهایت آن. هم اکنون که این جملات را می نویسم هزاران گونه از شباهت همریختی یکریختی با بی نهایت درجه آزادی در حال خلق شدن است . قیاس استقرا استنتاج را می توان در این زیان گنجاند. به جرأت رسته ها عدالت گستر ترین زبان بشری است که تا کنون خلق شده و احتمالا اگر به آن زبان حرف بزنیم هیچ سوء تفاهمی بین انسان ها اتفاق نخواهد افتاد و شاید بیماری های روانی هم درمان خواهد شد. گستره ی رسته ها بسیار بیش از دانش من و شاید نبوغ موجود در آن بیش از حد هوش من باشد ولی این نوشته در ستایش آن نیست.
ریاضیات علم رده بندی اشیاء و قوانین خود است. رده بندی یعنی یافتن موجودیت های هم ارز . هم ارزی در یک یا چند ویژگی یا همان شباهت. شباهت یک شیء با خودش یا میزان خود متشابهی آن.... با این حال این نوشته قرار نیست بگوید ریاضیات چیست یا حد و مرز آن کجاست.
- بحث من «مقایسه» است . در تمام طول تاریخ و از زمان کشف «دیگری» به دنبال بهبود ابزار مقایسه و ابداع تساوی های فراگیر تر بوده ایم و تا زمانی که از عدد ۲ فراتر نرفته ایم چنین خواهد بود.
شما در یک اتاق با فرد یا افرادی دیگر ، زندانی/همکار/فامیل هستید یا به هر صورت مجبورید بخشی از روز یا تمامی شبانه روز را با آنها سر کنید. شما نمی توانید نسبت به آنها بی تفاوت باشید یا تمام مدت سکوت اختیار کنید . چون اگر همکار هستید ، رئیستان پروژه ای را به شما می سپارد که مشترکا انجام دهید یا زندان بان کاری را به عهده تان می گذارد که انتظار دارد همه به یک میزان در آن همکاری کنید. ...
شما از یکی از آنها به شدت بدتان می آید. حرف زدن او در شما حالت تهوع ایجاد می کند. در تمام مدت حس اینکه مجبورید آنجا باشید شما را عصبانی می کند. موقع حرف زدن با او صدایتان به زور بالا می آید و امکان ندارد بتوانید به چشم های او نگاه کنید مگر اینکه بخواهید آنها را از حدقه در آورید.
برای آسودگی روان خودتان هم شده سعی می کنید انسان خوبی باشید و او را نیک ببینید . سعی می کنید خودتان را قانع کنید که این حساسیت شما بی مورد و حداکثر به دلیل سوء تفاهم است یا به دلیل شباهت او به کسی است که موجب خاطرات بدی در گذشته شما شده است. با او گرم می گیرید و می خندید و سعی می کنید از او خوشتان بیآید و او از احساسات عمیق ترخود برای شما می گوید. حساسیت خود نسبت به برخی رفتار ها یا لحن و کلمات او را به دلیل تفاوت در محیط رشد و عادات می بینید و سعی می کنید شرایط او را درک کرده و در زمینه ی تواناییتان داوطلبانه خدمتی به او بکنید.
پس از مدتی مبارزه شک می کنید که آیا باید احساسات خود را سرکوب کنید یا به اعلام خطر های آنها اعتماد کنید و سوالی که به طور مداوم از خود می پرسید این است که :
آیا اگر انسانی (که با او در ارتباط هستیم) یک صفت منفی داشته باشد باید تمامی وجود او را منفی بدانیم یا اینکه بخش های مثبت او را هم در نظر بگیریم؟ آیا صفات انسان مجزا هستند یا با هم در تعامل اند و بر هم اثر می گذارند؟
مقصد : اگر گمان کنیم رسیدن به آرمانمان ، مانند رسیدن به یک مکان معلوم است که باید قاعدتاً در آن ،همه مانند ما احساساتی مطلوب و مشخصی داشته باشند ، اشتباه کوچکی کرده ایم ، اگر گمان کنیم که این احساسات خوب ما در آن آرمانشهر دوام خواهد داشت اشتباه بزرگ را مرتکب شده ایم.
موقعیت : اگر فکر می کنیم که می دانیم در کجای کار هستیم و چگونه فردی هستیم ، کج رفته ایم و اگر گمان کنیم می توانیم وضع و شخصیت (مبهم) فعلی را حفظ کنیم (نمایش دهیم) ، فاجعه به بار آورده ایم.
مبدا : اگر فرض کرده ایم از یک نقطه ی نامعلوم و طی فرایندی مبهم و طی سلسله علل بی انتها و بی هیچ تمایزی نسبت به دیگر موجودات به وجود آمده ایم ، فقط قصد خودنمایی داریم .
راه : و اگر نمی دانیم چه باید بکنیم ، تقصیر خود ماست.
Backhand دودست مزایای عمده ای نسبت به یک دست دارد :
1 - عمدتا بسیار دقیق تر است چرا که از هر دو دست استفاده می شود و در لحظه ی تماس
پایدار تر خواهد بود. در نتیجه ی تاپ اسپین راحت تر ، کنترل بالاتری روی ضربه به
دست می دهد. در مقابل ، Backhand یکدست
مهارت بسیار بالایی نیاز دارد تا تاپ اسپین مناسب را تولید کند و در رالی های
طولانی قابل اعتماد نیست.
2 – Backhand دودست خیلی راحت تر می تواند ضربات بالا را جواب دهد.
3 – Backhand
دودست
بر خلاف یک دست ، از نظر قدرت و دقت نه تنها می تواند با فورهند برابری کند که
گاهی بهتر نیز هست. افرادی که Backhand یکدست ضعیفی دارند معمولا حریفانشان عمدا توپ را به سمت Backhand شان
هدایت می کنند ، مخصوصا با توپ های بالا و سرویس های بااسپین چپ.
4 – Backhand دودست ، می تواند با جایگیری باز زده شود ولی Backhand یکدست جایگیری بسته ای نیاز دارد که به معنی قدم های اضافه تری است که در سطوح بالای مسابقات دردسرساز است.
5 - Backhand دودست به خاطر پایداری بیشتری که هر دو دست در لحظه ضربه ایجاد می کنند ، بسیار رحت تر از یکدست می تواند تغییر جهت دهد و توپ را با دقت بالاتری در جای مناسب بنشاند.
6 – پیشرفت در یادگیری Backhand دودست به مراتب راحت است و مهارت های موتوری کمتری نیاز دارد تا شات های پایه و اولیه را زد. از دهه ی 70 مبتدیان را با Backhand دودست آموزش داده اند.

با این وجود Backhand یکدست برخی مزیت های مهم بر دو دست دارد :
1 – Backhand یکدست ، دسترسی فوق العاده ای به توپ دارد ، مخصوصا حین دویدن.
2 – Backhand یکدست قادر است توپ های پایین را با ریتم و نفوذ بیشتری مهار کند . مهمتر اینکه وقتی به درستی انجام شود قدرت بیشتر و درنتیجه تیز و برنده به زمین حریف نفوذ می کند.
3 – بازیکنان Backhand یکدست به راحتی و سرعت بیشتری به تور میرسند ، به این دلیل که ضربه شان به آنها اجازه ی تکانه ی رو به جلوی بزرگتری می دهد و از سویی شباهت حافظه ی ماهیچه ای بیشتری با ضربه ی والی دارد. به همین دلیل است که اکثر سرو و والی زن ها از Backhand یک دست استفاده می کنند.
4 – Backhand یکدست باید بیشتر در جلوی بدن زده شود که امکان شات های با اهداف عمیقتری می دهد.
5 – بازیکنان Backhand یکدست تمایل کمتری به یادگیری والی دو دست دارند که برای سرو و والی بهتر است.
6 – Backhand یکدست بازیکن را مجبور می کند ضربات بالا را با اسلایس جواب دهد ، در نتیجه توانایی اسلایس زدن آنها را بسیار بالا می برد.
7 – کسی که بخواهد عادت Backhand یکدست را رها کند ، به خاطر ماهیت Flat و نفوذی بودن شات های تمام کننده، به سرعت می تواند این کار را انجام دهد ولی Backhand دو دست اینگونه نیست.
در کل هر دو دست در موارد مصرف خود ، بهینه اند و انتخاب هرکدام به سلیقه ی بازیکن و استایل بازی او بر می گردد.